داستان بازی اتاق فرار آمرزش از این قراره که

امشب جمعه شب لعنتی اواسط پاییزه بارون میکوبه تو شیشه های ماشین،رعد و برق باعث شده درختا بیفتن و راه جاده رو خراب کنن!
دقیقا ۷ ماه و ۹ روز از ۱۸ ساعت از مصادره کارخونم به خاطر بدهی میگذره
کتاب قهوه ای رنگی که از اون جادوگر آفریقایی توی محله پاریس های گرفته بودم جلوی داشبورده!
من..من همه راهو درست رفته بودم..یه چهار راه خاکی،یه صندوقچه چوبی،استخون گربه سیاه دخترم جکی،خاک قبر پدربزرگم ..آماده برای معامله..
از اون شب که اون معامله لعنتی رو کردم دیگه روحمو حس نمیکردم.سرد ،یخ ،تو خالی..
اون کتاب قهوه ای هنوز جلو داشبورده و چند لکه خون روشه انگار!چی؟؟ دستام خونیه..همسر زیبام ماریان کجاست؟ صدای اواز خوندن دخترکم جکی چرا تو گوشم نیست!چقد سردمه!
باید از شر این آشغالا خلاص بشم.
آره آره..میزارمشون توی امن ترین جای عمارت..همه ی درای این خونه رو گل میگیرم!
پدر بورکه همون کشیش مهربونی که از حادثه کلیسای سن لورنزو جون سالم بدر نبرد بهم گفت با وسایل مقدس میتونی بقیه آدمای اطرافتو‌ از این شرایط نجات بدی…اما دیگه دیره وقتی خون عزیزترین آدمای زندگیم از یقه لباسم پاک نمیشه!
اون اشیا مقدس،کتاب قهوه ای..جاشون امنه!
بعد از شبی که باغبون کلیسا که داشت درختای رو اره میکرد، منو  دید که پشت درختا دارم دوتا چاله میکنم هرشب دست و پا زدنش رو زیر دسام حس میکنم!از اون شب من هر شب توی قبرستون پشت کلیسام..تا زمانی ک زندم نباید پای هیچکس به این خراب شده برسه..هیچکس!
دارن میکوبن به شیشه ماشین..
این گروه کی هستن که دارن آدرس عمارت رو ازم میپرسن..اگه پلیس باشن چی؟
بهتره توی جاده گمشون کنم تا تو بارون گیر بیفتن! ته این جاده یه دره اس..

تیزر بازی اتاق فرار آمرزش از این قراره که

نظرات کاربران


اولین نفری باشید که نظری ثبت میکنید